موهای سرم توطئه ی ریختن دارند

 

پ.ن. :

دوستای عزیزم،

از وقفه ای که بین پست هام می افته عذر می خوام، راستش این چند تا پست کوتاه آخری هم از لابلای خاطرات قدیمی بیرون آوردم؛ یه جورایی حس می کنم جوهر ذهنم تموم شده. البته همه اش هم این نیست. یه مدتیه دستم از نوشتن می ترسه، نمی دونم چرا، یا می دونم ولی انقدر با خودم رو راست نیستم که بخوام به خودم بگمش. فکر می کنم با خوندن دو سه تا کتاب به این نتیجه رسیدم که اصلا حق نوشتن ندارم! جدیدا هر چیزی که می نویسم به نظرم ارزشش کم تر از این می آد که بیام این جا و تبدیلش کنم به یه پست جدید، به نظرم همه ی گفتنی ها رو کسی قبل از من، و زیبا تر از من، گفته؛ نمی دونم. نظر شما چیه؟ شاید واقعا دارم می پوسم!

/ 4 نظر / 12 بازدید
آخرین برگ

اول اینکه کلی ذوق کردم که پست گذاشتی دوم:شاید بعضی از موضوعات جدید نباشه اما زبان و قلم هر کسی یه جره و این فرق داشتنه که باعث میشه خیلیا به وبلاگت سر بزنن

غیرمنتظره

نظر من مخالفه! همه چی رو قبلا گفتن، ولی ما که همه چی رو نخوندیم. تازه کلا تکرار برای یادآوری بعضی چیزا لازمه. در ضمن وب خوبی داری! به من هم سر یزن![نیشخند]

غیرمنتظره

ولی سکوتم خوبه ها! اَه! باز من دچار دو راهی فلسفی شدم.

فرهاد

اولا که نوشتن فقط خوب بودن یا خفن بودنش مهم نیست ... مهم حسیه که آدم اونو تو کاغذ می خواد پیاده کنه .... دوما اگه بخوایم اینجوری نگاه کنیم که همه چی گفته شده و چیز جدیدی وجود نداره فلسفه ی پیشرفت و حرکت بشر به جلو میره زیره سوال ! درسته همه ی اثر انگشت ها به هم شبیهن در ظاهر ... ولی تو واقعیت همشون فرق می کنن به هم . تو حرف دلتو بنویس که چند سال دیگه سرزنش نکنی خودتو که چرا چیزی از گذشتت به یادگار نذاشتی !