تمام شدم.

آن قدر حرف ها را تحمل کردم و زیر نگاه هایشان شکستم، آن قدر تحقیرها را تحمل کردم

تا تمام شدم.

آن قدر تنهایی هایم را با اشک شستم و آن قدر سکوتم را با هق هق پر کردم تا تمام

شدم.

آن قدر افسوس گذشته ها را خوردم و آن قدر خاطرات پوسیده ی کودکی را مرور کردم تا

تمام شدم.

آن قدر بیهوده امیدوار بودم و آن قدر تقلا کردم تا خرد شدم.

آن قدر بی خود دل خوش بودم و آن قدر کودکانه غرق در رویا بودم که نابود شدم.

قطار زندگیم به انتهای خط امیدواری رسیده است، من تمام شدم.

من این جا ایستاده ام، با قلبی آکنده از درد و نفرت. دیگر به امید یافتن هیچ آشنایی

پشت سر را نگاه نخواهم کرد. دلم می خواست کر بودم و کور، تا نبینم و نشنوم.

رهایم کنید. کرم حسرت وجودم را از هم خواهد پاشید.

من در درون خود فریاد زدم که تو یک سنگ دلی! و با صدای بلند به حقارتت خندیدم.

                                  Look!.jpg

/ 5 نظر / 10 بازدید
پگاه

فک نمیکردم نوشته هام در اين حد قابل خوندن باشه .. ممنون که خونديشون .. و از کامنتت خوشحال شدم .. بهت سر ميزنم .. ممنون ..

حضورناپديد

سلام! مارو يادته؟ من همونم که مطلب از وبلاگت کش رفته بودم يه سال پيش ...

salam hadis jun,mesle hamishe ghashang bud, to akharesh ye chizi mishi:d

مسافر سکوت

از وقتی که شروع شدم... بارها شروع کردم... و هر بار که رسیدم و تو را دیدم: تمام شدم کم آوردم