کتاب‌های رنگی رنگی روی تاقچه بوی خاک گرفته بود و رنگ فراموشی. پنجره سال‌ها بسته مانده بود، خانه متروک. گلدان کوچک کنار تاقچه همان جای همیشگی‌اش بود؛ دست نخورده. طفلک زمزمه‌های زندگی بدجور در گلویش خشک شده بود. سماور بود و فنجان‌های کوچک قدیمی کنار پشتی کج شده با روکش گلیم قرمز رنگش و کلی گرد روزها که از زیرش خاطره‌ی چای‌های روزهای دور سرک می کشید. و تار عنکبوت بود که گوشه و کنار خاطرات اتاق را به هم پیوند زده بود. و پروانه‌ای اسیر تارهای خاطرات. و تار عنکبوت بود و تار عنکبوت... و "رنگ" بود؛ رنگ بود که از شیشه‌های رنگی رنگی درهای بزرگ به درون سرازیر می شد، و رنگ بود که به تارها می پاشید.

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

قشنگ بود و رنگ رنگ . . . . . [لبخند]

آرزو

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان ، ای تو گرداننده مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین

بهنام.ج

الف" آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! با سلام و درود ... در انتظار گرمای حضورتان و ردپای روشنای عبورتان هستم . به امید دیدار .

بهنام.ج

الف" آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! با سلام و درود ... در انتظار گرمای حضورتان و ردپای روشنای عبورتان هستم . به امید دیدار .

آرزو

[لبخند]یه چیزی هم بیا بنویس...

فرزاد

سلام رفیق به روزم و مشتاق نگاهی...

داریوش فتحی زاده

سلام دوست عزیز امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه و غم و غصه ها بدور وبلاگ زیبایی دارید بدون اغراق میگم مطالب وبتون رو خوندم در نوع خودش جالب بود ازتون تقاضا دارم به سایت موزیک من هم تشریف بیارید واگر اجازه دادید لینکتون کنم با آرزوی بهترینها برای شما.