The Wise Man Laughed At The Baby's Cry, He Wasn't Wise At All

/ 2 نظر / 3 بازدید
مهتاب (نامه های بی پاسخ)

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم این که او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

فهیمه

احتمالا یه تک سلولی تکامل یافته ی انسان های کرومانیون ما قبل تاریخ بوده!