من زندانی حصار تنم،

چهار دیوار اتاقم بی پنجره مانده است

و روشنایی روزنه عبور نمی یابد

روحم بدون سر پناه و افکارم فسرده است

دستان تنهایم کورکورانه خیسی چشمان بسته ام را التیام می بخشد

قلبم از پس گم کرده ها می زند

و پاهای خسته ام به دنبال پوچ می دود

انگشتانم هیچ را چنگ می زند

و اندیشه ام آرام می خندد!

"گمان می کنی به دست آورده ای ای بینوا بشر؟؟"

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاکاظمی

سلام.این روزاهوابوی بارون داره.نه؟وکاشکی یه دل سیربباره.بازم نه؟می دونم که آره. به روزم. تارنگ چشم هایت رابفهمم سوخته بودم وتو رفته بودی برساحل دیگری بتابی!

مسافر سکوت

سلام مسافر سکوتو یادته هنوز من الان این جا مینویسم

رضاکاظمی

سلام.میگی مااین دعوتنامه روبه چه آدرسی پست کنیم برسه دستت؟[چشمک]به روزم

rainy-shadows@hotmail.com

عیسا

. .. وقتی که در انعکاس شیشه . ..

لينکاي خوبي داري

رضاکاظمی

همینطوری داشتم از اینجاردمی شدم گفتم احوالی هم ازتوبپرسم!خوبی؟[لبخند]

رضاکاظمی

خب این دفعه تادیرنشده زودبیایین[چشمک]آخه دادیم گوش پستچی مونوکشیدن[چشمک]تابعد

شبنم.م (کودکانه)

اکثرمون زندانی حصار تنیم.... راستی اومدم که بگم بعد از مدتها تاخیر به روزم و خوشحال میشم بهم سر بزنین ! :)