دنیای اون بیرون
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بعضی وقتا فکر می کنم حرف نزنم بهتره. دلیلش شاید اینه که کلم انقدر پره که وقتی دهنمو باز می کنم؛ مثل کسی که با دهن پر حرف می زنه و تکه های غذا از دهنش بیرون می پره؛ هزاران تکه از لاشه ی فکرایی که نشخوار کردم از دهنم می پره تو صورت شنونده. اعتراف می کنم که اینجور وقتا بدجوری از خودم بدم می یاد و حس می کنم تاریکم. سعی می کنم از آدمای قشنگ دوری کنم که یه وقت تنه ام بهشون نخوره و این مرض کل دنیا رو بگیره. بهتره آدمای اون بیرون همونجوری که هستن قشنگ بمونن، من تو آکواریوم می شینم و تماشاشون می کنم. آره خلاصه این جوری می شه که کسی اینجور وقتا از حرفای من سر در نمی یاره. فکر می کنم اگه خودم جای شنونده بودم از خودم می پرسیدم: "آخه تو دردت چیه؟ هان؟ خودت می دونی اصلا؟" البته این طرز برخورد با چون منی از نظر خودم باید خیلی قلبمو بشکونه ولی خب حق دارن دیگه! حق دارن که سر در نیارن، از روی این همه کلمه ی بی ربط به هم وصله شده که جمله ی درست و حسابی سر بر نمیاره. یادم می یاد اون اوایل که بعضی استادا می پرسیدن چرا ادبیات انگلیسی رو انتخاب کردین من جوابم بعد از اینکه خب چون دوست داشتم دیگه (که به نظر خودم هم لازم بود هم کافی) این بود که چون هر کسی درونش دنیایی داره، آدما هر قدر که یه قسمت از دنیاشون شبیه یه قسمت از دنیای کس دیگه ای باشه بیشتر حس می کنن که طرف رو درک می کنن. بعدم استدلال می کردم که تجربه ی هر کسی یونیکه و خود اون هر کسی یونیک تر، پس امکان نداره کسی کاملا کسی رو بشناسه (بعضی ها دوست دارن بهش مارک رمانتیسیزم بچسبونن). تا اینجای قضیه رو هنوزم یه کم قبول دارم ولی قضیه اینه که بعد از این همه حرف تکه پاره ادامه می دادم که: ادبیات رو دوست دارم چون بهم اجازه می ده دنیامو باهاش تا حدی که قابل درک باشه برای بقیه توصیف کنم. حالا بعد از سه سال دارم مدام تردید رو استشمام می کنم که واقعا؟ عجب نابغه ای تو دختر! آدم یه جایی که همه زبونشون فارسیه به انگیسی و فرانسه خودشو توصیف نمی کنه! بعدترش حس می کنم که نخیر! مشکل از زبون نیست! مشکل کلا از زبونه! یعنی مهم این نیست که فارسی باشه یا انگلیسی، مهم اینه که آدما کلا با زبون رابطه ی شخصی دارن! کلا تنها زبونی که همه ی آدما خوب می فهمنش همونه که هنوز اختراع نشده، احتمالا هیچ وقت هم اختراع نمی شه. دلم بدجوری یه مترجم چند صد زبانه می خواد!

 

پ.ن.: قبلنا فکر می کردم برم دنبال موسیقی شاید یه دوتا هم زبون پیدا کردم. تازگیا فکر می کردم برم دنبال نقاشی شاید اینجوری راحت تر بشه "صحبت" کرد. حالا فکر می کنم که کلا:

I'm in Vain!  pf! Tu es null!

یعنی این که: خشت زدم!