طعم گس زندگی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

امروز اولین برف جدی بارید.

امروز پنج شنبه بود.

 

امروز تعطیل بود.

 

امروز عید بود!

 

امروز غم انگیز بود.

 

امروز ناامیدکننده تر از دیروز بود.

 

امروز کسل کننده بود.

 

امروز بخش دیگری از رویاهایم به محال تبدیل شد.

 

امروز به مرز جنون رسیدم.

 

امروز...امروز...امروز... .

 

امروز! همان فردایی که سال های قبل به عنوان آینده انتظارش را کشیدم و به امیدش

 

زندگی کردم. همان فردایی که قرار بود همه چیز بهتر شود ولی نشد. همان فردایی

 

که قرار بود رویاهای بچه گانه ام در آن به حقیقت مبدل شود ولی از بین رفت. و من،

 

در یک امروز بود که به دنیا آمدم و به جهانیان پیوستم، در یک امروز بود که به آنان لبخند

 

زدم ، آنان را دوست داشتم و نگاه مادرم را زیباترین چیز دنیا دانستم. در یک امروز بود

 

که با سختی ها،تلخی ها و رنج های زندگی آشنا شدم و در یک امروز بود که یاد

 

گرفتم به فردا امیدوار باشم...

 

امروز اما یاد گرفتم که گاهی نمی توان به فرداها امید داشت چرا که امروز بخشی از

 

فرداها بود که به بدترین شکل خود سپری شد. دیروز، امروز و فردایی بود که مثل امروز

 

سپری شد. گاه می توان با گذر فرداها از پس دیروز و امروز بی ارزش شدن انسان ها

 

را نظاره گر بود، می توان بی ارزش شدن لبخندها و اشک ها را دید وبی تفاوتی

 

دیگران را. گاه دیگر نمی توان به امید فرداهای محال زندگی کرد، و امروز همان روز

 

است، روزی که ذره ای فردا را حس نمی کنم و به آن امید ندارم. چه ارزشی دارد؟

 

فردا سخت تر و بدتر از امروز خواهد بود. فردا بازهم کسی صدایم را نخواهد شنید،

 

فردا باز هم کسی تقلاها و اشکها را نخواهد دید. فردا، همین امروز پیش روی من

 

است. مجبور به گذرم ولی امیدی نیست. امروز که دیروز، فردایی شیرین بود، امید من

 

به زندگی مرد، پرپر شد و در زیر پاها لگد مال شد. امروز، فرداها و دیروزها برایم رنگ

 

باخت. امروز دیگر تکرار نخواهد شد ولی به یاد خواهم آورد که در امروز بود که قلب

 

کوچکم از تپیدن باز ایستاد و فراموش شد.به یاد خواهم آورد که روحم را در کودکی

 

هایم با دستان خویش مدفون ساختم. نه، نمی توانند مرا سرزنش کنند چرا که روح

 

من صبورتر از هر روحی زخم هایشان را تحمل کرد، در خود جای داد و پنهان کرد. امروز

 

که من مردم، برای هیچ کس اهمیت نداشت. کسی ندید. امروز یک قهرمان نمرد،

 

کسی از میان شما رفت که همواره آزو داشت کودک بماند و زیبا ترین وجود دنیا را

 

عشقی بداند که زمانی در نگاه مادرش موج می زد، روانی آسیب دیده زندگی را وداع

 

گفت. و چه بهتر که همین امروز مرد و امروز فردا نشد.

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دیروز

 

ما زندگی را

     

            به بازی گرفتیم

 

امروز،او

 

            ما را...

 

فردا؟

 

 

(قیصر امین پور)