ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

بعضی وقتا دنیا گره می خوره، از بس که هی پیچ می خوره! یا شایدم در واقع این سره توئه که داره گیج می ره! یا شایدم چشاته که داره قیلی می ره!!! بعضی وقتا دنیا گره می خوره، دنیات! این دنیای توئه که از شولوغی داره منفجر می شه، انقدر سرت شولوغ می شه که حتی دیگه وبلاگی رو که 5 ساله مونس تنهایی هات بوده وقت نمی کنی آپ کنی! آخه این روزا سرت خیلی شولوغه، می دونی؟انقدر آپ نمی کنی تا اونایی که می خوندت نا امید می شن، بدتر از اون، انقدر وقتنمی کنی وصل شی به این دنیای ارتباتاطت و برای اونایی که می خونیتشون نظر بذاری که دلشونو می شکنی!درسته که این چیزا بهانه ی خوبی برای نظر ندادن یا آپ کردن نیست ولی می شه حالا این بار منو ببخشید؟ می دونم که قبلا هم زیاد بچه ی منظمی نبودم، آخه می دونی؟ دنیای من گره زیاد داره! الانم یه گره ی خیلی گنده خورده! فکر می کنم حتی گره اش از خودشم بزرگ تره!یه مدتیه بدجوری سرگیجه گرفتم، انقدر که وقت نمی کنم سرمو بلند کنم و بگم بابا،بسه دیگه! انقدر دویدم از این ور به اون ور که پاهام دیگه صاف نمی تونه بره، پیچ می خوره! چشامم حتی ضربدری می خونه! حتی مطلبمم زیادی داره لوس و بی مزه می شه، بس که این گره ها تو مغزم چرخ می زنه! البته گره ها معمولا همیشگی نیستن، بالاخره باز می شن، شاید آخر ترم، سرتو بالا کنی و ببینی که همه شون کلا و اساسا از بیخ! باز شدن، چجوری؟ سوال نداره که! حالا زیاد ناراحت نباش، این ترم نشد ترم دیگه، بالاخره نمی شه که آدم همیشه درسارو پاس کنه! توام که حالا وقت زیاد داری! دوباره برشون می داری، تازه! این جوری پایت هم قوی می شه! حسابی!