ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

کتاب‌های رنگی رنگی روی تاقچه بوی خاک گرفته بود و رنگ فراموشی. پنجره سال‌ها بسته مانده بود، خانه متروک. گلدان کوچک کنار تاقچه همان جای همیشگی‌اش بود؛ دست نخورده. طفلک زمزمه‌های زندگی بدجور در گلویش خشک شده بود. سماور بود و فنجان‌های کوچک قدیمی کنار پشتی کج شده با روکش گلیم قرمز رنگش و کلی گرد روزها که از زیرش خاطره‌ی چای‌های روزهای دور سرک می کشید. و تار عنکبوت بود که گوشه و کنار خاطرات اتاق را به هم پیوند زده بود. و پروانه‌ای اسیر تارهای خاطرات. و تار عنکبوت بود و تار عنکبوت... و "رنگ" بود؛ رنگ بود که از شیشه‌های رنگی رنگی درهای بزرگ به درون سرازیر می شد، و رنگ بود که به تارها می پاشید.


 
همین جوری
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نشسته بودم تو کلاس، اون ته مه ها. دختره که دوستم بود با پسره که دختره دوستش داشت نشسته بودن پشت سر من. دختره داشت همه ی سعی شو می کرد به پسره کمک کنه. پسره اعصاب نداشت. من سعی می کردم نشنوم. پسره با دختره بد حرف می زد. دختره از صداش معلوم بود جا خورده و دلخوره. من عصبانی بودم و سعی می کردم نشنوم.

پ.ن.: اگه فیلم بود حتما بر می گشتم یقه ی پسره رو می گرفتم تکونش می دادم می گفتم: " نمـــــــــــــــــی فهمــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

پ.ن.2: دختره دیروز کنار پسره ننشسته بود. رفته بو اون جلو ها که همیشه می شست. پسره هم اومده بود این ته مه ها. امیدوارم باهم قهر نکرده باشن.

================================================

پسره که یکم می شناختمش نشسته بود اون ته. دختره که تقریبا نمی شناختمش اومد نشست کنارش. با هم حرف می زدن. دختره خیلی راحت لم داده بود ولی فکر می کنم اگه بر می گشتم نگاه می کردم می دیدم که پسره راحت ننشسته. سعی می کردم نشنوم. جدا سعی می کردم "نشنوم".

================================================

پسره که می شناسمش فکر کنم از دختره که می شناسمش خوشش می یاد. یه جورایی معلومه. پسره خیلی مغروره. دختره هم. پسره عادت داره آدما ازش خوششون بیاد. دختره یه عادتایی داره شبیه من. منتظر مونده و ظاهرا بی خیاله. من استرس دارم! زمان داره از دست می ره و همه چی "مرتبه"، همچین عادی و روزمره! هر دوشون هفته ای چندین بار میان این جا، همدیگرو می بینن و نمی بینن. بعدشم می رن.

================================================

آقاهه نشسته بود تو تاکسی. راننده هه نزدیک بود بزنه به دختره. دختره برگشت که فحش بده آقاهه رو دید به جاش خندید. آقاهه هم می خندید فکر کنم.

================================================

به نظر شما چندتا از اینا می تونم تعریف کنم؟