کتابهای رنگی رنگی روی تاقچه بوی خاک گرفته بود و رنگ فراموشی. پنجره سالها بسته مانده بود، خانه متروک. گلدان کوچک کنار تاقچه همان جای همیشگیاش بود؛ دست نخورده. طفلک زمزمههای زندگی بدجور در گلویش خشک شده بود. سماور بود و فنجانهای کوچک قدیمی کنار پشتی کج شده با روکش گلیم قرمز رنگش و کلی گرد روزها که از زیرش خاطرهی چایهای روزهای دور سرک می کشید. و تار عنکبوت بود که گوشه و کنار خاطرات اتاق را به هم پیوند زده بود. و پروانهای اسیر تارهای خاطرات. و تار عنکبوت بود و تار عنکبوت... و "رنگ" بود؛ رنگ بود که از شیشههای رنگی رنگی درهای بزرگ به درون سرازیر می شد، و رنگ بود که به تارها می پاشید.
نشسته بودم تو کلاس، اون ته مه ها. دختره که دوستم بود با پسره که دختره دوستش داشت نشسته بودن پشت سر من. دختره داشت همه ی سعی شو می کرد به پسره کمک کنه. پسره اعصاب نداشت. من سعی می کردم نشنوم. پسره با دختره بد حرف می زد. دختره از صداش معلوم بود جا خورده و دلخوره. من عصبانی بودم و سعی می کردم نشنوم.
پ.ن.: اگه فیلم بود حتما بر می گشتم یقه ی پسره رو می گرفتم تکونش می دادم می گفتم: " نمـــــــــــــــــی فهمــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
پ.ن.2: دختره دیروز کنار پسره ننشسته بود. رفته بو اون جلو ها که همیشه می شست. پسره هم اومده بود این ته مه ها. امیدوارم باهم قهر نکرده باشن.
================================================
پسره که یکم می شناختمش نشسته بود اون ته. دختره که تقریبا نمی شناختمش اومد نشست کنارش. با هم حرف می زدن. دختره خیلی راحت لم داده بود ولی فکر می کنم اگه بر می گشتم نگاه می کردم می دیدم که پسره راحت ننشسته. سعی می کردم نشنوم. جدا سعی می کردم "نشنوم".
================================================
پسره که می شناسمش فکر کنم از دختره که می شناسمش خوشش می یاد. یه جورایی معلومه. پسره خیلی مغروره. دختره هم. پسره عادت داره آدما ازش خوششون بیاد. دختره یه عادتایی داره شبیه من. منتظر مونده و ظاهرا بی خیاله. من استرس دارم! زمان داره از دست می ره و همه چی "مرتبه"، همچین عادی و روزمره! هر دوشون هفته ای چندین بار میان این جا، همدیگرو می بینن و نمی بینن. بعدشم می رن.
================================================
آقاهه نشسته بود تو تاکسی. راننده هه نزدیک بود بزنه به دختره. دختره برگشت که فحش بده آقاهه رو دید به جاش خندید. آقاهه هم می خندید فکر کنم.
================================================
به نظر شما چندتا از اینا می تونم تعریف کنم؟
سلام غریبه
امروز چطوری؟ هوای دنیا آن حوالی همچنان زیباست؟
می دانی چقدر شبیه من نیستی؟ اصلا تا به حال فکر کرده ای چقدر با من تفاوت داری؟ من اما حس می کنم گاهی نیمه ی متقارن من می شوی. از آن نیمه ها که با یک خط تقارن از هم جدا می شوند و کافیست کاغذ را تا کنی تا درست برهم منطبق شوند. کاش این همه درکت نمی کردم از پشت این شیشه های همیشگی. کاش در قید تو و غریبه های آن بیرون نبودم. تا به حال حس کرده ای که منی که کنارت نشسته ام با همه ی شیشه پیچ بودنم دنیای آن بیرون را درک می کنم؟ دلم می خواست می دانستم از پشت این آکواریم سرتاسری چه شکلی به نظرت می آیم. دنیای حباب باران این تو با همه ی سردی هایش موجودات خونگرمی می پروراند، تو اما هرگز دست دراز نمی کنی برای امتحان دما، تو چشمانت را باور می کنی، و باور تا عمق وجودت رخنه می کند. سلام غریبه. من حتی اسمت را نمی دانم، اما امروز دلم بدجوری برایت تنگ شده بود. انقدر که تمام نوشته های دم دستی را برای پیدا کردنت زیر و رو کردم. تو هر روز رنگ عوض می کنی یا این منم که هر روز شیشه های رنگی به تن می دوزم؟ فکر می کردم حرف های زیادی برای گفتن با تو دارم، حالا اما می بینم که تنها می خواهم این جا بنشینم، در این "خیلی دور"، دست هایم را بزنم زیر چانه ام، تو هر روزت را زندگی کنی و من از پشت شیشه های واقعی تماشایت کنم.
همین
پی نوشت: فکر می کنم هوا آن سوی شیشه بدجور گرم و سرد می شود که شما مردم سرزمین غریبه ها این طور به هم می چسبید و از هم فرار می کنید.
بعضی وقتا فکر می کنم حرف نزنم بهتره. دلیلش شاید اینه که کلم انقدر پره که وقتی دهنمو باز می کنم؛ مثل کسی که با دهن پر حرف می زنه و تکه های غذا از دهنش بیرون می پره؛ هزاران تکه از لاشه ی فکرایی که نشخوار کردم از دهنم می پره تو صورت شنونده. اعتراف می کنم که اینجور وقتا بدجوری از خودم بدم می یاد و حس می کنم تاریکم. سعی می کنم از آدمای قشنگ دوری کنم که یه وقت تنه ام بهشون نخوره و این مرض کل دنیا رو بگیره. بهتره آدمای اون بیرون همونجوری که هستن قشنگ بمونن، من تو آکواریوم می شینم و تماشاشون می کنم. آره خلاصه این جوری می شه که کسی اینجور وقتا از حرفای من سر در نمی یاره. فکر می کنم اگه خودم جای شنونده بودم از خودم می پرسیدم: "آخه تو دردت چیه؟ هان؟ خودت می دونی اصلا؟" البته این طرز برخورد با چون منی از نظر خودم باید خیلی قلبمو بشکونه ولی خب حق دارن دیگه! حق دارن که سر در نیارن، از روی این همه کلمه ی بی ربط به هم وصله شده که جمله ی درست و حسابی سر بر نمیاره. یادم می یاد اون اوایل که بعضی استادا می پرسیدن چرا ادبیات انگلیسی رو انتخاب کردین من جوابم بعد از اینکه خب چون دوست داشتم دیگه (که به نظر خودم هم لازم بود هم کافی) این بود که چون هر کسی درونش دنیایی داره، آدما هر قدر که یه قسمت از دنیاشون شبیه یه قسمت از دنیای کس دیگه ای باشه بیشتر حس می کنن که طرف رو درک می کنن. بعدم استدلال می کردم که تجربه ی هر کسی یونیکه و خود اون هر کسی یونیک تر، پس امکان نداره کسی کاملا کسی رو بشناسه (بعضی ها دوست دارن بهش مارک رمانتیسیزم بچسبونن). تا اینجای قضیه رو هنوزم یه کم قبول دارم ولی قضیه اینه که بعد از این همه حرف تکه پاره ادامه می دادم که: ادبیات رو دوست دارم چون بهم اجازه می ده دنیامو باهاش تا حدی که قابل درک باشه برای بقیه توصیف کنم. حالا بعد از سه سال دارم مدام تردید رو استشمام می کنم که واقعا؟ عجب نابغه ای تو دختر! آدم یه جایی که همه زبونشون فارسیه به انگیسی و فرانسه خودشو توصیف نمی کنه! بعدترش حس می کنم که نخیر! مشکل از زبون نیست! مشکل کلا از زبونه! یعنی مهم این نیست که فارسی باشه یا انگلیسی، مهم اینه که آدما کلا با زبون رابطه ی شخصی دارن! کلا تنها زبونی که همه ی آدما خوب می فهمنش همونه که هنوز اختراع نشده، احتمالا هیچ وقت هم اختراع نمی شه. دلم بدجوری یه مترجم چند صد زبانه می خواد!
پ.ن.: قبلنا فکر می کردم برم دنبال موسیقی شاید یه دوتا هم زبون پیدا کردم. تازگیا فکر می کردم برم دنبال نقاشی شاید اینجوری راحت تر بشه "صحبت" کرد. حالا فکر می کنم که کلا:
I'm in Vain! pf! Tu es null!
یعنی این که: خشت زدم!
کاش می دانستی
که شادی هایم،
قد بال های پروانه کوچک است
و همان قدر شکننده.
کاش می دانستی که آسمان دلم
مثل ابری ترین شبها،
تنهاست.
که چشمانم،
گرچه زلال نیست
اما کودکانه می درخشد از شوق پرواز.
کاش می دیدی
که صورتم آرام، آرام، آرام،
سرد و خاموشست
و درونم
آرام، آرام، آرام،
می شکند
وقتی می شکنم خوب تماشا کن
شاید، روزی به دنبال تکه هایم بگردی
موهای سرم توطئه ی ریختن دارند
پ.ن. :
دوستای عزیزم،
از وقفه ای که بین پست هام می افته عذر می خوام، راستش این چند تا پست کوتاه آخری هم از لابلای خاطرات قدیمی بیرون آوردم؛ یه جورایی حس می کنم جوهر ذهنم تموم شده. البته همه اش هم این نیست. یه مدتیه دستم از نوشتن می ترسه، نمی دونم چرا، یا می دونم ولی انقدر با خودم رو راست نیستم که بخوام به خودم بگمش. فکر می کنم با خوندن دو سه تا کتاب به این نتیجه رسیدم که اصلا حق نوشتن ندارم! جدیدا هر چیزی که می نویسم به نظرم ارزشش کم تر از این می آد که بیام این جا و تبدیلش کنم به یه پست جدید، به نظرم همه ی گفتنی ها رو کسی قبل از من، و زیبا تر از من، گفته؛ نمی دونم. نظر شما چیه؟ شاید واقعا دارم می پوسم!
من خوبم،
هوا عالیست،
و همه چیز به طرز غم انگیزی زیباست
سنگ شده ای
سنگ شده ام...
عجب سنگ بارانیست!
می خواستم به مناسبت تولدم یه پست بذارم توی وبلاگم، ولی دوستم و خواهرم پیش دستی کردن و یه قسمت از سرزمین نوشته هاشونو به من دادن، انقدر قشنگ بودن که به جای قلم همه ی وجودم گوش شد برای شنیدن و چشم شد برای خوندن. حس می کنم خیلی ناتوان و کوچیکم برای جبران محبت های دیگران. نوشته ی دوستم کمی خصوصی بود، ولی لینک نوشته ی خواهرم رو به جای پست روز تولدم می ذارم اینجا، امیدوارم همه ی آدما مثل الآن من حس کنن که کسایی رو دارن که ارزششون از کل دنیا بیشتره، حتی اگه قرار باشه بزرگی دنیارو با عدد و رقم به رخ بکشیم. هیچ وقت این روز و فراموش نمی کنم. ممنونم از همه ی مهربونیاتون.
دوستون دارم *:
http://unexpected.blogfa.com/post-84.aspx
14.10.1388

